حكيم زجاجى
755
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بر آن سنگ پايش بتفتيد سخت * همى سوخت ، مىشد كفش لخت لخت برآورد فرياد و گفتا گواه * بياريد پيشم بدين جايگاه كه بيزارم از ميرى و مهترى * به يزدان فكنديم اين داورى ببردند در حجرهاى مرد را * فشاندند بر تاركش گرد را بشد قاضى آن سوارى ( ؟ ) برش * دبيران برفتند با دفترش نبشتند آن خلعنامه به راز * گواهان گرفتند و گرديد باز برفتند تركان بر مهتدى * كه بودى درونش تهى از بدى كه فرزند واثق بد آن نامجوى * جوانى سرافراز بد ماهروى محمد بد آن نازديده به نام * بر او كرد هركس به مهرى سلام جواب اينچنين داد مرد خطير * كه هرگز به شهرى نباشد دو مير نگنجد دو شمشير در يك نيام * دو هرگز نباشد به گيتى امام اگر معتز از مهترى دور شد * دل او بر ديو مزدور شد بيايد بگويد حكايت به من * كه من دور گشتم از اين انجمن برفتند و معتز بيامد نژند * بر مهتدى نامدار بلند از او مهتدى حال پرسيد باز * كه تو خويشتن خلع كردى به راز و يا دور كردند تركان تو را * بخستند بىنوك پيكان تو را مرا گفت تركان به شمشير و تير * چو گشتيم در دست ايشان اسير از اين كار كردند ناگاه دور * گران بود بار و مرا راه دور در اين ره گرانبار مىتاختم * چو زورم سبك شد بينداختم غلامى بيفشرد حلقش به جاى * برآورد فرياد آن نيكراى كه من خويشتن خلع كردم به داد * كسى بار ننهاد بر من زياد ورا برگرفتند و رفتند زود * نهان كرد در خانهاى همچو دود شب و روز بر گردنش مىزدند * كه تا ملك و مالش همه بستدند چو با مير فرزانه چيزى نماند * وز آن مال و نعمت پشيزى نماند به گرمابه بردند او را نهفت * از اين كار بايد كه مانى شگفت به كردار دوزخ بتفتيده بود * بخارش همى شد به چرخ كبود در آن خانهء گرم گرمابه مير * چو ماهى همىسوخت برتابه مير